الان کاملا خیس شده ام سر و صورتم پر از آب هستی بخش بارانی است که مدتها بود مثل قدیما لمسش نکرده بودم و از وجودش و از طراوت و شادابیش لذت نبرده بودم !
بالاخره طلسمم رو شکستم و ترس از سرماخوردگی رو کنار گذاشتم و وجودم و احساسم رو به دستهای باران سپردم .

وای که چه احساس قشنگی است زیر بارونهای بهاری قدم بزنی و غم و غصه هاتو به بارون بسپاری صدای نوازش سرپنجه های نوازنده بزرگ طبیعت روی ملودیکای صورتم همراه با غرش رعد و روشنایی وبرقی که جشمانم را خیره کرده بود صدای شلاپ و شلوپ قدمهایم رو گودیهای پراز آب مسیر همه و همه کنسرت بزرگی بود که نور پردازی وتنظیمش آنچنان عالی و بی نقص انجام گرفته بود که مرا مدهوش خود کرد و یادم رفت که اگر سرما بخورم چه میشود؟
کمی آنطرف تر رقص زیبا و موزون شاخه های درختان کاج و اقاقی و سرو و نارون و بلوط و زالزالک و صدای هورا، هورا، هورا، هورای باد، دل تو دل هیچ بیننده ای نمی گذاشت . براستی که کسی یارای تحمل حس دور بودن از این همه زیبایی و شور و هیجان را نداشت پرندگان و گلهای بوستان هم ، هم آغوشی بهاری خود را از چشم همگان پنهان نکردند و بدون توجه به حرفها و نگاههای بهت زده ، عریانی عشقشون را فریاد زدند.
و من که مست از شراب چند ساله هجران و پر از عطش باران بودم اینک که وصل را با حال و هوایی بسیار جذاب و لطیف تجربه کرده بودم این جشن و سرور و پایکوبی را شادمانه در بغل گرفتم و چاک پیراهنم را گشودم تا گرمی تنم را با نفس لطیف بهار و باران ،نسیم و شبنم ، شادی و مهتاب تقسیم کنم .

زلال قطره های باران بر دشت سینه ام و آمیختنش با گرمی تنم و بخار شدن تدریجی باران از حضور نفس گرم تنم صحنه ای بود که من ، که نه، شاهدانش هم همه انگشت حیرتشان ناخود آگاه بر دهان احساسشان مانده بود.
هرچه رقص و پایکوبی و جشن آسمان و زمین و باران و ابر و بهار و من و درختان جلوتر میرفت شور و هیجان بیشتر میشد و لختی و عریانی احساسا ها را بیشتر میشد دید و از ابرازشان لذت برد و برای توصیفشان به فکر فرو رفت !
وای که چقدر سخت است پیدا کردن واژه و لغتی که احساس من را و بودنم در این میهمانی مهربانی و طراوت و لطافت بیان کند.
پیاده روهای پارک پر از آب شده بود و من مات و مبهوت پدیده ای شدم که همیشه برای دیدنش عطش داشتم دونه های درشت بارون با سرعت بر گرفته از فضای نورانی و شادی بخش صحنه خود رابه زمین میرساندند. زیر پایشان فرشی از زلال قطراتیست که در آسمان فرصت هم آغوشی نیافتند و اینک همدیگر را عاشقانه در آغوش میکشند و چه زیباست دیدن این هم آغوشی و عشق بازی ، که برای نگاه من ، گلستانی ار گلهای زیبای باران بود که عمر هر گل به اندازه لحظه هم آغوشی و آمیزش قطره ها با همدیگر است ولی آنقد تعداشان زیاد است که بیننده مدتها این گلستان را با همه احساس و اشتیاقشان برای هم همراه با رقص درختان و سوت زدنهای باد و زیر برق و درخشانی رعد میبیند.

و من که مدهوش این گلستان و این زیبایی شده بودم وجودم را غرق در نگاه باران دیدم و فراموش کرده بودم که ناخوانده به این ضیافت دعوت شده بودم و حالا با تنی شسته از باران رحمت و مهربانی به قول سهراب( چشمهارا باید شست ) چشمها و تنم را شسته ام و بازیافتم که این بار نیز نگاهم را بارانی کنم .
لینک مستقیم http://mihanhamkar.com/buy_product_step2.php?uid=1746&pid=1572
نظرات شما عزیزان: